هیچ مطلبی وجود ندارد...

میراث زخم چالدران: بررسی فرقۀ علوی ها با رویکرد همدلانه

نویسنده: معین مشکات، پژوهشگر دینی، همکار مجموعه (کارشناسی ادیان و عرفان)
ارسال شده در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۹۴

چکیده

علویان جمعیت قابل توجهی از شیفتگان اهل بیت هستند که اغلب در ترکیه، سوریه و لبنان ساکنند. در طول تاریخ این گروه مورد فشارها و ستم های فراوانی واقع شدند و مجال چندانی برای فعالیت نداشتند. از طرفی به علت فقدان تشکیلاتِ باانسجام، دچار تشتت و تحولات فکری شدند. پس از جنگ چالدران ارتباط خود با زعیم صفوی شان را از دست دادند و این واقعه به نوبۀ خود منجر به جدایی آنها از بدنۀ امامیه شد. تأثیرات صوفیه، معتزلیّه، مسیحیت و شمنیّه (hamanism)بر شیعیّت آنان بر تفاوت های میان ایشان و عامۀ امامیه افزود و مجموع این عامل ها سبب سوءفهم همۀ مسلمانان به آنان شد. در چیستی این جمعیت نظرات تفاوتمندی ارائه شده و در بازۀ تعریف آنان از “کافران واجب قتل” تا “مسلمان هایی که با امامیه یگانه اند” را شامل می شود. بر بسیاری از نظراتی که در مورد ایشان داده می شود نوعی بدبینی حاکم است و حتا جامعۀ امامیه هم با ایشان تعاملی سرد و بی مهرانه دارد. نگارنده با رویکردی همدلانه به این فرقه از مذهب شیعه پرداخته و امیدوار است که این نوشتار گامی در جهت رفع اتهام و غبارزدایی از چهرۀ آنان باشد.

واژه های کلیدی: علوی، بَکتاشی، نُصَیری، شیعه

مقدمه

واژۀ “علوی” به عنوان یک گروه اینگونه تعریف شده است: «منسوب به مذهبی است که علی را برتر از دیگر صحابیان و سه خلیفه می داند.» و وصف آن از زبان خود ایشان نیز شنیدنی است: «علویه مجموع عقیده هایی است که با ولایت حضرت علی آغاز شده و تا امروز ادامه یافته و علوی کسی است که که در راه دو امانت آخرین پیغمبر -یعنی قرآن و عترت- با عشق عمیق و وابستگی خلل ناپذیر گام بر می دارد. علوی کسی است که به امام علی (ع) از صمیم قلب وابسته است و می خواهد خود را شبیه او کند…» (نوری دونمز، ۱۳)

به طور کلی مشخص است که عنوان علوی به سبب ارادتشان به امام علی به آنها داده شده اما در جزئیات این وجه تسمیه بحث است. این احتمال داده می شود که این یک عنوان سیاسی است و امپراطوری عثمانی حدود ۲۵۰ سال پیش آنها را به این نام خواند تا ایشان را از بدنۀ مذهب شیعه جدا کند. اگر این احتمال را بپذیریم باید بگوییم که همچنان این اندیشۀ استحاله ساز عثمانی­گونه ادامه دارد و اغلب کتاب هایی که در دو سه دهۀ اخیر در مورد علویان نوشته اند و می نویسند به این هدف است که آنها را از برگرداندن به هویت اصلی شان باز دارند و از علویه فقط آداب و رسم های ظاهری باقی بگذارند. هنوز بعضی از این کتاب ها پر از تهمتهای ناروا به علویان است… (نوری دونمز،۱۴-۱۵)

تاریخچه

در تاریخ پیدایش علویان اختلاف است. در میان خود ایشان این تمایل وجود دارد که تاریخ پیدایش خود را از زمان حضرت علی بدانند. کسانی که نصیری و علوی را مرادف می دانند آنها را به محمد ابن نصیر-صحابی غلو مسلک امام حسن عسکری- برمی گردانند و عده ای آن را از زمان حاج بکتاش ولیّ ، در نظر می گیرند. به نظر می رسد که همۀ این نظرات درست باشد، زیرا شیعیان علی از زمان آن حضرت وجود داشتند. بعد ها طایفه ای از ایشان پیرو محمد بن نصیر شدند که البته مشکل می توان آنها را نحله­ای از علویان دانست. با ورود ترکان شیعی به آسیای صغیر این فرقه به طور خاص خود را نشان داد؛ شیعیّت ترکان پیچیدگی فقهی و کلامی نداشت و شکل ساده ای از آن بود که از دین سابق ترکان(شمنیّه) اثر پذیرفته بود. با کوچ حاج بکتاش از خراسان، تأثیرات صوفیه بر آنان عمیقتر شد و تصوف خاندان صفویه نیز بر این صوفیگری افزود. شیعه ستیزی تعصب­آلود عثمانی­ها و علاقۀ علویان به خاندان صفوی سبب اختناق شدیدی بر­علیه ایشان شد. اختفای آنها و کوچ عالمان شیعی از جبل عامل به اصفهان بیش از پیش آنها را از مرکزهای فرهنگی شیعی دور کرد و همین مسئله به تفاوت های آنها با امامیه دامن زد. رفته رفته این تصور به وجود آمد که ایشان نه تنها از امامیه جدایند بلکه خود مذهب جدایی هستند که نه شیعی اند و نه سنی. بلکه “علوی”اند.

قرن های سیاه علویان

آنگونه که از گزارش تاریخ بر می آید شاه اسماعیل صفوی شخصیتی بسیار فَرَهمَند(کاریزماتیک) بود. اعلام تشیّع او و آوازۀ شخصیت و خطابه­هایش تا بلغارستان و یونان و آلبانی رسیده بود و سلطان سلیم عثمانی از این بابت بسیار احساس خطر می کرد. کما اینکه جانشینان شیخ صفی­الدین اردبیلی از قبل در آن ناحیه به تبلیغات زیادی دست زده بودند(فاطمه پهلوان­پور ۱۸) و شیخ جنید(جد شاه اسماعیل) خود برای تبلیغ وارد دیار­بکر شده بود. (همان۲۰)جمعیت های فعال علوی در آسیای صغیر به هواداری صفوی ها برخاسته و آمادۀ تشکیل دولت شیعی بودند. علاوه بر حمایت معنوی صفوی ها گزارشی حاکی از حمایت مادی ایشان از علوی هاست(رسول جعفریان۳۷) سلطان سلیم به جهت پیش­دستی، دستور داد که علوی ها را از هفت ساله تا هفتاد ساله بازشناسند و حدود چهل هزار نفرشان را مظلومانه شهید کرد و با خیال آسوده به سوی ایران به راه افتاد. نتیجۀ جنگ برای علویان نومیدگر بود و سرنوشت بدی برای آنان رقم زد: ارتش آموزش دیده و پرشمار عثمانی که مجهز به توپ و تفنگ شده بود در جنگ چالدران صوفیان بی رزمجامۀ قزلباش را که سلاح گرم در اختیار نداشتند، شکست سختی داد و تا تبریز پیش رفت. شمار شهیدان ایرانی در آن جنگ رقم گزافی را شامل می شد و سایۀ سنگین آن تا مدتها بر سر صفویان ماند. از آن پس عثمانی کنترل بیشتری بر علویان یافت و چنان فضا بر علیه ایشان اختناق آمیز شد که علویان مدام در تقیه به سر می­بردند و جرأت اعلام کیش خود را نداشتند. گاه نیز دست به قیام هایی می­زدند که با توجه به قدرت حکومت مرکزی، در حکم سیلی زدن به سندان بود! از ترس قتل عام شدن –که گاه و بیگاه رخ می داد- به جنگل ها و کوه ها می­گریختند و در آنجا با مزرعه سازی امرار معاش کردند. اما مدتی نگذشت که دولت و طبقۀ ثروتمندان زمین ها را از آنها گرفتند و آنها برای زنده ماندن بدل به کارگرانی ساده شدند. از آن پس به آنان “فلاح” گفتند و هنوز در ترکیه این اصطلاح تحقیرآمیز است. (نوری دونمز،۲۲)

علوی ها
نه جرأت رفتن به مسجد و خانقاه داشتند و نه اجازه داشتند فرزندانشان را به مدرسه بفرستند. به نظر می رسد که تأسیس «خانه­های جمع»(محل مراسمات آیینی علویان) از همین زمان صورت گرفته است. قرآن در دست گرفتن برای این “رافضی های زندیق”(!) ممنوع بود و کسی حق نداشت به آنان قرآن بفروشد لذا آنها مجبور می شدند از دوستان مسیحی یا یهودی خود تقاضای قرآن کنند.(نوری دونمز،۲۲-۲۳) آنها حق قلم زدن نیز نداشتند و نمی توانستند جهلی را که حاکمان عثمانی بر آنها حاکم کرده بودند به وسیلۀ کتاب نوشتن رفع کنند. (مصطفی السکعه ۳۱۷) عالمان شیعی نیز از جبل عامل کوچیده بودند و این جهل مضاعف می­شد. در واقع چون شاه اسماعیل جای خالی فقیهان شیعی را برای یک حکومت شیعی مسلک خالی می­دید دست نیاز به سوی آنها دراز کرد.
(فاطمه پهلوان پور ۲۳-۲۴) باری، محیط علویان از عالِم فقیر شد تا امامی ها غنی شوند…

از طرفی تکفیرات مدام فقیهان تندروی عثمانی بر علیه ایشان عرصۀ نفس کشیدن را بر آنها تنگ ساخته و آنها را همیشه در معرض ناامنی قرار می داد. علوی ها همیشه فرزند ناتنی و غیرخودی امپراطوری عثمانی بودند و تا زمان آتاتورک زیر فشار های سخت جسمی و روحی و روانی قرار می گرفتند. این ضدیت ریشه دار تاریخی میان علوی ها و سنی ها امروز نیز نمود سیاسی یافته و علوی ها -مقابل سنی­ها- چپگرا شده اند.(نوری دونمز۲۴)

به گزارش مارینوسانوتو- واقعه نگار ونیزی- در آستانۀ قرن دهم هجری، چهار پنجم ساکنان آسیای صغیر شیعه بودند(رسول جعفریان۳۶) خدا می داند این جمعیت عظیم چگونه ذوب شده اند و به طور دقیق بر آنها چه گذشته است تا اینکه آتاتورک از قرن ها محرومیت نجاتشان داد و این دلیل همراهی عمیق علویان با او بود.(فرانسوا توال ۶۲) اما هنوز هم مشکلات علویان به طور کامل رفع نشده است: اینکه ادبیات دینی عامۀ علویان به ترکی است و عربی را رها کرده اند اجازۀ رسمیت بخشیدن به مسلمانی آنان نمی دهد! مسألۀ دیگر مسألۀ کرد های علوی است که از یکسو اقلیت مذهبی اند(شیعه) و از سوی دیگر اقلیت
قومی اند(کرد) و از جهتی در قوم خودشان هم اقلیتند.(کرد شیعه) یعنی اقلیتی از یک اقلیت در یک اقلیتند که پ.ک.ک هم با آنها سر ناسازی دارد! (همان ۶۳)

از سویی دیگر سلفی های بنیادگرا حمله هایی را بر علیه علویان صورت می دهند که دامنۀ آن به آلمان نیز(که درصد قابل توجهی از مهاجران تُرک زبانش علوی هستند) کشیده شده است. (همان ۶۳-۶۴) اکنون نیز جمعیت تروریستی دولت اسلامی، موسوم به داعش، با حمله های مستقیم به دولت علوی سوریه (بشار اسد) همان رویکرد را دنبال می کند. در بطن جامعۀ ترکیه همچنان انگشت اتهامات بسیاری به سوی علویان دراز است که حتا شیعیان امامی نیز آنها راباور می کنند. امامی ها تشیع آنان را انکار می کنند و خود علوی ها هم به این انکار ایمان آورده اند! بنابر این خود را شیعه معرفی نمی کنند و حتا بعضی از ایشان شیعه ها را علویان سنی شده می دانند(داود بهلولی ۱۰۱) این عاقبت منطق “هرکس برای خویش” است…

نُصَیریه:

چهره این جمعیت دینی تا حدی در هاله ای از ابهام قرار دارد. عقیده های عجیبی از آنها نقل شده است از جمله این که آنها امام علی(ع) را خدا می­دانند و سلمان فارسی را رسول خداوند که همان علی باشد! شراب را گرامی می دارند و آن را نور می شمارند. ابن ملجم را دوست دارند، زیرا که «لاهوت را از ناسوت خلاص کرد!» (عبدالرحمن بدوی ۱۱۸۶) و نیز گفته می شود که یازده امامی­اند و بعد از امام حسن عسکری وجود امامی را قبول ندارند(فرانسوا توال ۱۰۴) و محمدبن نُصَیر را گرامی می دارند؛کسی که امام هادی از او بیزاری جسته بود.(حسین صابری ج ۲ ،۲۱۳)

باید اشاره کرد نصیریان در دامان کسانی پرورش یافتند که پیشتر اسماعیلی بوده اما بعد از آن آیین بازگشته بودند.(محمد ابوزهره۹۷) و از همین جاست که سنی ها و شاید به تبع آنها خاورشناسان همۀ علوی­ها را اسماعیلی می شمارند اما آنان خودشان را دوازده امامی می دانند.( فرانسوا توال ۱۰۵)

تاریخچۀ نصیریه می باید به محمدبن­نصیر برگردد که در آغاز صحابی امام بود اما بعد –برطبق بعضی منبع های رجالی- طریق غلو در پیش گرفته و راه افراط پیموده بود. رد پای چندان ماندگاری در تاریخ از آنها دیده نمی­شود ولی گفته می شود که با تاتارها و صلیبی ها بر علیه اهل­سنت همکاری کردند.(محمد  ابوزهره۹۸) این گزارش نشان می دهد که ضدیت و تنش میان ایشان و سنی­ها چقدر شدید بوده است.

موضع اهل سنت نسبت به آنها نیز از فتواهایشان فهمیدنی است. برای مثال فتوای ابن تیمیه، نمونۀ خوبی در این زمینه است: «نصیریه و سایر دسته های قرمطی کافرتر از یهودیان و مسیحیان، بلکه کافر تر از بسیاری از اهل شرکند. شر ایشان برای امت محمد بیش از شر کافران حربی مثل کافران ترک و فرنگی و… است.» (عبدالرحمن بدوی۱۱۹۳) لازم به ذکر است که فتوای او به کل علوی ها تعمیم داده می شود و بعضی عنوان نصیریه را به کل علویه اطلاق می کنند که این همچون تعمیم رافضی بر کل شیعیان و تعمیم ناصبی بر کل اهل سنت، دشمنانه و غرضورزانه تلقی می شود. (مصطفی السکعه۳۲۰) به خصوص که پیشینه عنوان “نصیری” هم قدری ابهام دارد و در فرق الشیعه نوبختی، فرق الشیعه قمی، مقالات الاسلامیین اشعری، الملل و النحل شهرستانی و الفَرق ُبین الفِرَق بغدادی و دیگر تراث فرقه شناسی چنین عنوانی دیده نشد. اینکه علویان امروزه چقدر بر عقیده­های گذشتۀ خود پای بند مانده­اند هنوز جای پرسش دارد. در میان دینپژوهان نیز امروزه کسانی هستند که نصیریه را از علویه و بلکه از کل اسلام جدا می کنند و در بابر، برخی نیز آنها را شیعه علوی می شمارند. هرچه باشد علویان عقیده­های نقل شده از نصیریه را باطل می­دانند و با تأکید خود را جعفری معرفی می­کنند. (واحد تدوین ۱۳۶)

بکتاشیه:

رابطۀ بکتاشیان با علویان رابطۀ عام و خاص مطلق است. یعنی هر بکتاشی ای علوی است(مگر آیین گردانده باشد) ولی هر علوی ای بکتاشی نیست. بکتاشی ها طیف با انسجام تری از علویانند که اکثر در شهرهای بزرگ ساکنند و از جانشنیان حاجی بکتاش ولیّ پیروی می کنند. دیگر علوی ها البته به حاجی بکتاش احترام می­گذارند ولی دده های خود را دارند. (دده dada: سیدی است که رهبری گروهی از علویان را در اختیار دارد) بکتاشی ها کمتر از دیگر علویان ستم دیده اند؛ زیرا که سلطان بایزید عثمانی برای جلوگیری از گسترش نفوذ صفویه سعی داشت بکتاشیه را همسو با عثمانی کند.
لذا حدود ۵۰ سال بعد از فوت حاج بکتاش، مکتب بکتاشیّه با محوریت شخصی به نام بالِم سلطان را تبلیغ می کند و به آن بها میدهد. هرچند به نظر نمی­رسد که چندان تدبیرش موفق شده باشد؛ زیرا حتا امروزه هم بکتاشی­ها نگاه مثبتی به عثمانی ندارند.(نوری دونمز ۲۰-۲۱) گزارش شده صفویه کسانی را که به بکتاشیه منسوب می شدند را تعقیب می کردند و می­آزردند (تمیم داری، ۹۱) که شاید علت آن همین حمایت صوری عثمانی از این مکتب باشد. یعنی به احتمال، صفویه بکتاشی ها را به چشم جاسوس عثمانی می نگریسته است. بررسی دقیقی از وضعیت بکتاشی ها در آن زمان لازم است و چه بسا بعید نباشد که بعضی بکتاشی ها با حمایت های عثمانی بدل به مهرۀ آن شده باشند. لیکن در ابتدای شکل­گیری این نحله، شاهد عکس این فرض هستیم: «ینی چری» ها تحت تاثیر آموزه های بکتاشیه بودند. «ینی چری» بخشی از ارتش عثمانی بود که پیشتر مسیحی بودند، در جنگ اسیر می شدند و بعد به اسلام می گرویدند. وجه تسمیۀ آنها اینچنین ذکر شده که: «خواندگار کشور، اورخان بن مرادخان ترکمان سلجوقی از اجداد سلاطین عثمانی برای استمداد همت به منزل حاجی بکتاش رفته اظهار اخلاص کرد و از حاجی بکتاش اسم و علمی برای سپاهیان خود خواستار گردید. حاجی آستین خرقه خود را جدا کرد و بر سر یکی از سپاهیان انداخت، فرمود: اسم این گروه «ینکی چری» باشد.(ینکی به معنی جدید و چری به معنی سپاه است) این نام بر ایشان باقی ماند و سپاهیان پارچه ای همچون خرقه بر عقب کلاه خود می آویختند». (تمیم داری، ۸۹)

گفته شده است که اولین دسته های اسیر به دست خود حاج بکتاش ولی مسلمان شده اند. (تمیم داری، ۹۰) هنگامی که سلطان سلیم به ایران تاخت و تبریز را گرفت قصد پیشروی و تسخیر ایران را داشت. اما با آنکه ارتش شاه اسماعیل شکست سختی خورده و احتمال پیروزی عثمانی بالا رفته بود ینی چریان از ادامۀ جنگ سر باز زدند. آنها طی نامه ای به سلطان سلیم مخالف بودن خود را اعلام و عالمان تندروی عثمانی را سرزنش کردند: «قرب چهل و پنج هزار نفس در مملکت ما و قریب بیست هزار نفس در خاک ایران به تهمت رفض و الحاد طعمۀ شمشیر غدر و بیداد گردید. علمای با تعصب ما، به ما از معنی رفض و الحاد اطلاع کامل نداده، اعلی حضرت اقدس همایونی را اغفال کردند و باعث ریخته شدن خون آن قدر نفوس مکرمه شده ما را به قتل مسلمین واداشتند… آنها را به چه جهت شرعی می شود کشت؟…”اشهد ان علیا ولی الله” گفتن، اگرچه بدعت است، اما مثل مناره به مسجد ساختن، از بدعت حسنه است!… ما با ایرانیان به اسم دین جنگ نخواهیم کرد…» (محمد عارف، ۱۱۸) همان شب نیز سه تیر به سراپردۀ سلطان شلیک شد که عاملش را نیافتند.(همان)

شمه ای از مناسبات ایران و علویان:

علوی ها علاوه بر شیعه بودن اشتراکات دیگری نیز با ایرانیان دارند که به سه مورد از آنها اشاره می کنم:

الف)آنها توجه خاصی به سرزمین خراسان به عنوان خاستگاه خود و اندیشه وران علوی دارند(داود بهلولی۹۹) حاج بکتاش ولی و برخی دیگر از بزرگان مورد احترام علوی(از جمله مولانا جلال الدین) اهل خراسان بوده اند و وجود آرامگاه امام هشتم شیعیان در آنجا نیز بر اهمیت آن نزد علوی ها افزوده است.

ب) آنها به صفویه ارادت خاصی دارند و به طور خاص شاه اسماعیل را بسیار دوست می­دارند. زیرا که او یکی از هفت شاعر بزرگ آنهاست(شعر در نزد علویان از جایگاه والایی برخوردار است و می توان گفت که علوی ها در هر بحثی به شعر استناد می کنند) به آنها به جهت هم­عقیدگی با صفویه قزلباش هم گفته اند.

ج) عید نوروز را گرامی می دارند. و این گویا توجیه قومیتی ندارد بلکه شاید به جهت صوفیانگی آنها تحت تاثیر صوفیان ایران بوده باشد: بزرگ سلسلۀ صفی یا صوفی که kodafa (؟!)نامیده می­شود در ایام عید ظرفی را پر از آب نبات در دست گرفته و عید را به شاهنشاه تبریک می گوید و شادکامی او را خواستار می شود و سپس برای اینکه آب نبات را متبرک سازد دعائی می­خواند و در آن می دمد و به شاه تقدیم می دارد (هنری ماسه ۱۸۷)

اشکالات وارده بر علوی ها

فرزندان ادیان ابراهیمی نیز گاهی برای اثبات برتری مکتب خودشان مکتب دیگران را سیاه نشان می دهند و برای دعوت خلق به دین که مظهر اخلاق است گرفتار بداخلاقی می شوند! گاه نیز اتهاماتی که به دیگران وارد می شود را ناخواسته باور می کنند، بی آنکه به حق باشد. مذهب شیعه از آنجا که آزاداندیشانه تر و به عرفان نزدیکتر است(رابرت ارنست هیوم۳۷۱) بیشتر می تواند مورد سوءفهم واقع شود. یعنی مذهبی که انعطاف ناپذیری کمتری داشته باشد ایدئولوژی بسیط تری هم دارد و فهم عامیان و اهل علم از چکیدۀ کلام آنان به هم نزدیک است. اما مکتبی که در مقابل دیگر مکتب ها سرسختی کمتری نشان می دهد و حرف حق آنها را بهتر می­پذیرد، مورد سوءفهم و سوءظن واقع می شود. در مورد مذهب شیعه (با تمام فرقه هایش)از قدیم تا به امروز بدفهمی و بدگمانی زیادی رخ داده و از قدیم به غلو، تناسخ، اباحیت و… اتهام یافته و بعضی خاورشناسان را نیز تحت تأثیر قرار داده است. برای مثال رابرت هیوم در صفحه ۳۷۴ کتاب ادیان زندۀ جهان می گوید: «این عقیدۀ شیعیان که خداوند می­تواند به هر تقریبی به صورت بشر درآید برای روح سخت تعالی گرای محمد بسیار زجر آور است!» و شاید اگر هر شیعه ای این جمله را بخواند تعجب کند؛ چرا که این عقیدۀ شیعه نبوده و نیست. این بدفهمی به خصوص در مورد علوی ها که تشیع آنان رنگ صوفیانه دارد بیشتر رخ داده است. باری به ذکر چند نکته از اشکالات وارد شده اشاره می کنم:

۱) غلو: شاید مهمترین انتقاد از آنان این باشد که علویان غلو مسلک هستند! یعنی امام علی را خدا می دانند. باید توضیح داد که مسألۀ غلو از گذشته، گاهی در میان برخی از افراد یا جمعیت های شیعه راه یافته است و هنوز هم در گوشه و کنار خود را نشان می دهد. هنوز سرایندگانی را می شود یافت که راه غلو می روند. البته تعریف «غلو» و مرز غالیگری نیز دچار ابهام و اختلاف است. برخی گفته اند «امروزه هرچند در میان فرقه های منتسب به شیعیان، غلو از نوع درجۀ اول (غلو در ذات)، بسیارنادر و کمیاب است، و غلو از نوع درجۀ دوم(در صفتها) هم تنها در برخی از اشعار و مداحی ها – و آن هم با قابلیّت توجیه پذیری- خودنمایی می کند، اما غلو از نوع درجۀ سوم(در فضلیّت­ها) که گاه با روایت ضعیفی هم مورد تأیید بوده به عناوین مختلفی هم ترویج می رود…» (حسن رهبری ۱۵۳-۱۵۴)

در هر حال اصل این مسئله که بعضی از شیعیان گرفتار غلو می شوند صحیح است اما همانطور که نباید آن را به همۀ امامی ها تعمیم داد، به همۀ اسماعیلی ها، شیخی ها و علوی ها هم نباید تعمیم داد (ابتلای زیدیه به غلو، به دلیل الاهیات خاصی که دارد به نظر می رسد جداگانه باید بررسی شود) جریان غلو از ابتدای تاریخ شیعه، رویاروی عالمان اصیل مذهب شیعه ایستاد و اگرچه اثری از خود باقی گذاشت ولی به همت بزرگانی چون شیخ صدوق از میان رفت. نتیجه سخن آن که اینقدر هست که در میان علوی ها (همچون امامی ها) کسانی بوده و هستند که غلو کرده اند پس همانطور که غلو یک امامی مسلک به پای مذهب امامیه نوشته نمی شود غلو یک علوی مسلک را هم به پای مذهب علویه نباید نوشت. البته صوفیانگی علویه را هم نباید فراموش کرد. چرا که صوفیه و به تبع آن عارفان شیعی قائل به تجلی­اند و سخن از ظهور خدا (و نه حلول) می گویند. علوی ها قائلند که خدا در علی(ع) به شکل یک انسان “ظهور” کرده است.(نوری دونمز۹۵) بدیهی است منتقدان عرفان مصطلح اگر تجلی را کفر بدانند، این عقیده علویه را هم کفر خواهند شمرد.

نوری دونمز-صاحب کتاب علویان ترکیه- که علاوه بر پژوهش کتابخانه ای به پژوهش میدانی نیز پرداخته و در قریب به سی شهر از نزدیک، جامعۀ علویان را بررسی کرده ریشۀ این اتهام را محبت شدید و تولا و تبرای علویان می داند و می نویسد که نه در هیچ یک از کتاب های علویان غلو مطرح شده و نه از هیچ یک از بزرگانشان شنیده شده است.(نوری دونمز۱۰۴)

۲) تناسخ: در مورد علوی ها انکار معاد و عقیده به تناسخ(به معنایی که هندوان می گویند) مطرح شده اما عقیده به معاد از مسلمات فرقۀ علوی است(نوری دونمز ۱۰۵) و باوربُن ها(اصول اعتقادات)یی که علوی ها برای فرقۀ خود بر می شمارند درست همان است که فرقۀ امامی برای خود برمی شمارد(توحید، معاد، نبوّت، امامت، عدل). باورشاخه ها(فروع اعتقادات)یشان هم درست همان است که شیعه می گوید: نماز، روزه، زکات، حج، خمس، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، تولا و تبرا. (نوری دونمز۱۰۸) شاید ریشۀ اتهام به رد معاد نیز گزارشهایی باشد که از باور نصیریۀ قدیم به تناسخ آورده شده است.

۳)اباحیت: به نظر می رسد که این اشکال در مورد بخشی از علویان صادق باشد. زیرا برخی علویان هستند که نماز نمی­خوانند، خمس و زکات نمی دهند، به حج رفتن عقیده ای ندارند، شراب می نوشند و… اما نخست اینکه این اشکال بر همۀ ایشان صادق نیست و دوم اینکه در هر گروهی همینطور است. چه بسیارند مسلمانانی که شراب می نوشند! مانند پاره ای که اهل نماز نیستند. البته با در نظر گرفتن این تفاوت که بخشی از علویان بر اساس جهانبینی خاص خاص خودشان اباحی می شوند به این دلیل که عقیده دارند معصومان این احکام را برای بندگان واجب نساخته اند و البته چنین باوری بر مشکلات همگرایی می افزاید.

۴) التقاط: می­گویند باورهای مسلک های دیگر در علوی ها اثر نهاده است. مسیحیت، شمنیه و… . این گفته تا حدی صحیح است. و طبیعی است برای فرقه ای که همیشه غیر قانونی به شمار می رفته و باید مخفیانه زندگی کند و امنیتش در کنار نامسلمانان بیشتر از وقتی است که همجوار همدینانش باشد، این مسئله بعید نیست. چندان که امروزه علوی ها عید میلاد مسیح و عید صلیب را گرامی می­دارند که گویا از مسیحیت رسوب کرده است. (جواد الصافی ۲۵۰) موسی علیزاده می­گوید: اهل سنت، با علویان بسیار خشن برخورد می‌کردند، و به همین دلیل علویان مجبور بودند مایحتاجشان را از مسیحیان
خرید کنند، لذا تحت تأثیر فرهنگ مسیحیت قرار گرفتند. (سایت جام جم ایام، http://sport.jamejamonline.ir/NewsPreview/1664173684220364405)

نمی توان انکار کرد که فرهنگ های مختلف بر دینداری ها اثر می گذارند و البته همۀ تاثیرات را نمی توان از گونه التقاط بر شمرد. بنا بر این با اشاره ای باید گفت: در همۀ ادیان، اقتباس های پنهان و آشکار بسیاری وجود دارد که البته تمامی ادیان آن را نادیده می گیرند و انکار می کنند. (مهدی عاملی رضایی،۷۳)

۵)شمع خاموش و دیگر تهمت­ها: بعضی اتهامات بی دلیل به علویان از بغض و کینۀ مخالفان افراطی شان برخاسته. از آن جمله آن است که می گویند: علوی ها در یک جلسۀ مختلط، شمع ها را خاموش می کنند و در تاریکی هر شخصی با شخصی در می آمیزد! اما چنین نیست و در میان علویان کسی که گناه کبیره ای مثل زنا انجام دهد به عنوان پست شناخته خواهد شد و همه با او قطع رابطه می کنند و دیدبان(معاون رهبر درسلسله مقامات علوی) از ورود پست ها به خانه جمع جلوگیری می کند(دونمز ۸۲) اتهامات دیگری از قبیل انکار خدا، انکار قرآن و… از ظاهرشان برای اهل انصاف مشخص است که جعلی و ساختگی است…
یکی از مشکلات این است که غرضورزان علویزاده هایی که از دین خارج می شوند را همچنان علوی قلمداد می کنند و کردارشان را به پای علویه می نویسند. خروج از دین که به هیچ وجه امر دور از انتظاری نیست. هستند فرزندانی که در یک خانوادۀ دیندار زاده می شوند و بعد تغییر عقیده داده و ملحد یا مرتد می گردند. آیا در این صورت باید گفت همه هم کیشان سابق او مرتد هستند یا خدا را قبول ندارند؟! کسی که کافر شده کافر است و به دین والدینش الحاق نمی شود!

۵) جدایی ایشان از شیعه: ادعا این است که اگر با توجه به وضعیت سیاسی و فرهنگی (و نه جمعیتی) معاصر جهان اسلام بپذیریم سلفیان ارشد سنی ها و امامیان ارشد (و در نتیجه زعیم) شیعیانند، قائل خواهیم شد که زعیمیت امامی ها نسبت به سلفی ها ضعیف تر است؛ زیرا که سلفی ها اشعریان را در قیاس با رافضی(شیعه)ها اهل سنت(مسلمان) می شمارند ولی برای امامی فرقه های دیگر شیعه با اهل سنت فرقی نمی کنند. بلکه گمان می رود کمتر از اهل سنت به آنان عنایت دارند. این که بعض عالمان شیعه از رویکرد تکفیری دست کشیده­، به این نتیجه رسیده اند که اهل سنت هم در ظاهر و هم در باطن مسلمان هستند و به فکر وحدت با ایشانند خیلی خوب است (و در صورتی که در عمل محقق شود) می­توان انتظار آینده ای روشن برای جهان اسلام بود، اما عجیب برایم این است که در مسألۀ وحدت، دیگر شیعیان از قلم افتاده اند و یک بی توجهی سهوی یا عمدی نسبت به آنها صورت می گیرد. حتا گاهی در حق ایشان با بغض و کینه سخن به میان می آید. آنهم از حنجره­ای که(خوشبختانه) نسبت به اهل سنت بغضی ندارد و البته عجیب است و این برخوردها را به آسانی می توان دید و شنید.

فرانسوا توال-صاحب کتاب ژئوپلیتیک تشیع- نیز به این مسئله به درستی اشاره می کند: « هیچ نوع یکپارچگی و وحدت­گرایی شیعی ملاحظه نمی شود…هر یک از نحله ها و جوامع شیعی بر این باور است که تمام حقیقت را خود در اختیار دارد و نیازی به گفت و شنود با دیگران نیست.»(فرانسوا توال ۱۳۳) بی هیچ شک فرقه­های دیگر شیعه کاراک(پتانسیل) بسیار بالایی برای وحدت با امامیه دارند و اشتراکاتشان با امامیه بسی بیشتر از اشتراکات با اهل­سنت است اما متاسفانه نادیده گرفته می شود.

ارزیابی مسأله این است که گروهی از امامیه دیدی انحصار طلبانه به شیعه یافته است. در حالی که واژۀ شیعه اشتراک لفظی دارد به گونه ای که بین شیعه به عنوان یک مکتب دینی که امروزه شناخته می­شود با آنچه از آموزه های امامان بر می­آید، تفاوت هست به طوری که گاهی بین این دو معنا خلطی صورت می گیرد و شبه مغالطه­ای رخ می دهد. در تعریف شیعه به معنای مکتبی آن می شود به کلام شهید اول ارجاع داد که می گوید: «شیعه کسی است که پیروی علی باشد و او را بر سایر صحابیان مقدم بدارد.» و شهید ثانی هم محض اطمینان شرح می کند که: «مراد نویسنده مقدمیت امام علی در امام بودن بر دیگران است. حتا اگر به امامی سایر امامان باور نداشته باشد.» (محمدبن جمال الدین مکی ج۲ ص۲۷۲).

در حالی که برخی تعاریف در فرق و ملل گاهی ناظر به نفی تشیع غیر دوازده امامیان ارائه شده است. برای رسیدن به یک تعریف جامع تر و همدلانه می توان از تعاریف لغت شیعه کمک گرفت. برای نمونه، لسان العرب در تعریف واژۀ شیعه می نویسد: به گروهی که بر یک امر اتفاق نظر دارند، شیعه گفته می­شود. هر قومی که هدف واحدی داشته، عده ای از آنان دیگری را تبعیت کنند، شیعه هستند. (جمال الدین محمدبن مکرم ج۸٫ ص۱۸۸-۱۸۹)

پیداست چنین تعریفی از منظر دانش ادیان و مذاهب توسعه پذیر است هر چند آنچه از کلام خود اهل بیت در وصف «شیعۀ معیار» می آید وصفی کمالی است که تمام فرقه ها- حتا خود امامیه- را سلب صفت می کند! برای مثال حضرت رضا به جمعی از دوستداران خود گلایه کرد که نام خود را شیعه نهاده اند و به آنان فرمود: «وای بر شما! (این چه ادعای بزرگی است که می‏کنید؟) به درستی که شیعیان امیر­مؤمنان، حسن و حسین-سلام بر ایشان- و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و محمد ابن ابوبکر بودند، همانها که تسلیم محض دستوراتش بودند و ذره‏ای در عمل به دستوراتش سر نپیچیدند ولی شما در بیشتر کارهایتان با او مخالفید، و در بسیاری از واجبات کوتاهی می‏کنید و حق بزرگ برادران دینی خود را کوچک می‏شمارید. در آنجا که تقیه و پرهیز واجب نیست، تقیه می‏کنید، و آنجا که حق و لازم است، ترک می‏کنید. اگر بگویید از علاقمندان او و دوستدار دوستان او و دشمن دشمنان امیرالمؤمنین هستید از شما قبول می پذیرم اما این ادعای شما که می‏گویید شیعه او هستید ادعای بزرگ و مرتبه والایی است که اگر عملتان، گفتار و ادعایتان را تصدیق و گواهی نکند هلاک و نابود خواهید، شد مگر آنکه رحمت پروردگار شامل حال شما گردد. (تفسیر الامام العسکری ۳۱۲)

پس به آسانی قابل توجیه نیست که یک یا چند گروه از شیعه در مقام داوری و سنجش بر مسند تنها مالک ارث بنشینند و دیگران را که از ملاک های حد اقلی برای اتصاف به شیعه گری برخوردارند از حوزۀ خویش برانند در حالی که باوربن­ها (اصول عقاید)و باورشاخه(فروع دین)­های علویان با امامی ها یکی است و تفاوت­هایشان جزئی و ظاهری است و هر دو فرقه­ای از مذهب بزرگ شیعی­اند. در میان معاصرین نیز بعض عالمان ما همچون شیخ محمد جواد مغنیه با آنها از نزدیک گفتگو کرده و ارتباط ذاشته اند و به انطباق آنها با امامیه گواهی داده­اند. (واحد تدوین۱۳۶)

نتیجه گیری

علویه مسلمانانی از گروه شیعه­اند و اشتراکات فراوانی با امامیه دارند که در طول تاریخ بسیار مورد آزار قرار گرفته اند و این آزارها و عامل های دیگری سبب شده است تا دچار تحول و تفاوت با امامیه شوند. جنگ چالدران نیز آنها را از برادران هم مذهبشان جدا کرد و گسیخته و بی زعیم شدند. در این میان بعضی اتهاماتی که به آنها نسبت داده شده اساس درستی ندارد و باید برای غبارزدایی از چهرۀ واقعی آنان تلاش شود. اکنون که کشور ترکیه به ظاهر در گرایش به غرب، آزادی بیان بیشتری تدارک دیده، فرصت خوبی برای امامیه است تا مسئولیت شناسانه عضو جدا افتاده اش را در آغوش بگیرد و وحدتی ثمربخش با او را رقم بزند.

ـــــــــــــــ

کتابنامه

  1. نوری دونمز. علویان ترکیه. نشر دانشگاه ادیان و مذاهب. چاپ اول ۱۳۸۹
  2. حسین صابری، تاریخ فرق اسلامی. نشر سمت. چاپ دهم. چاییز ۹۳
  3. فاطمه پهلوان پور. تاریخ تشیع در ایران از زوال صفویه تا پایان زندیه. نشر شیعه شناسی. چاپ اول ۹۲
  4. محمد ابوزهره. تاریخ مذاهب اسلامی. ترجمه علیرضا ایمانی. نشر مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب. پاییز ۸۴
  5. عبدالرحمن بدوی. مذاهب الاسلامیین. نشر دارالعلم الملایین. چاپ سوم ۲۰۰۸ واحد تدوین کتب درسی. شناخت مذاهب اسلامی. نشر سازمان حوزه ها و مدارس علمیه خارج از کشور. چاپ اول ۱۳۷۹
  6. رابرت ارنست هیوم. ادیان زندۀ جهان. ترجمه عبدالرحیم گواهی. نشر علم چاپ چهارم. ۱۳۹۱
  7. جواد الصافی الموسوی النجفی و توفیق علوی العاملی. الموسوعه الاسلامیه المیسره. دارالمحجه البیضاء. ۲۰۱۲
  8. مصطفی السکعه. اسلام بلامذاهب. نشر دارالنهضهالعربیه بیروت. چاپ چهارم ۱۳۹۲ه.ق
  9. فرانسوا توال.ژئوپلیتیک تشیع. ترجمۀ حسن صدیق ونینی. نشر دانشگاه شهید بهشتی. چاپ اول ۱۳۸۰
  10. داود بهلولی. تا استانبول در جستجوی تشیع. نشر ادیان. ۱۳۹۱
  11. احمد تمیم داری. عرفان و ادب در عصر صفوی. نشر حکمت. چاپ اول ۱۳۷۲
  12. مهدی عاملی رضایی. حقیقت ادیان. نشر مهر صفا. چاپ اول ۱۳۹۲
  13. هنری ماسه. معتقدات و آداب ایرانی از عصر صفویه تا دورۀ پهلوی. ترجمه مهدی روشن ضمیر.نشر شفیعی.چاپ اول۹۱
  14. حسن رهبری. بازاندیشی در علم امام. نشر کویر.چاپ اول ۹۴
  15. منسوب به امام حسن عسکری. تفسیر الامام العسکری. نشر مدرسه الامام الهادی. چاپ اول ربیع الاول ۱۴۰۹
  16. محمد بن جمال الدین مکی. اللمعه الدمشقیه. دار الناصر. ۱۴۰۶ه.ق
  17. جمال الدین محمد بن مکرم. لسان العرب. دارالفکر۱۴۱۰ه.ق
Print Friendly

۲ نظر برای این مطلب

  1. با عرض سلام و خسته نباشید.
    مقاله خوبی است، مخصوصا اینکه ساختار علمی و پژوهشی دارد.
    امیدوارم موفق باشید، و شاهد مطالب جدیدتری از شما باشیم.

  2. با تشکر از حسن توجه جناب عالی، چشم به راه مقالات مفید شما نیز هستیم.

یک نظر بگذارید