هیچ مطلبی وجود ندارد...

نقدی منصفانه بر مقاله ای شتاب زده! (نقد مقالۀ «فرزند مکتب خراسان»)

نویسنده: سید حسین نقیبی زاده (پژوهشگر دینی)
ارسال شده در تاریخ ۲ آذر ۱۳۹۱

شکی نیست که نوشتن مقالات تحلیلی مخصوصاً اگر در زمینه بررسی اندیشه های فلسفی و گروه ها و گرایش های مدهبی باشد نیازمند پیش دانسته هایی در رابطه با تاریخ و چگونگی پیدایش آن مکتب ها و گرایش ها است و این مهم، از عهده هرکسی برنمی آید. به خصوص روزنامه نگارن و ژورنالیست هایی که کار و تلاش آنها برای یافتن اختلافات حزبی و گروهی و خبر گیری های سیاسی اجتماعی به انگیزه هایی است که گاهی فراتر از محدودۀ تحلیل و مقصود دانایی است. با چنین وضعیتی بهتر آن است که تدوین و نگارش این گونه مقالات را به کسانی بسپارند که اهلیت لازم برای آن را داشته باشند و اندوختۀ مطالعاتی و درسی آنان به آن پایه و مایۀ علمی باشد تا خدای ناخواسته حقی از کسانی ضایع نشود و راهی را سد نکنند و بیراهه ای را به اشتباه پیش روی برخی خوانندگان کم اطلاع، نگشایند.

باری، در مهر نامه اخیر (شماره ۲۵) مقاله ای تحت عنوان “فرزند مکتب خراسان”  به چاپ رسیده است که بیش از آنکه پژوهشی یا تحلیلی باشد یک مقاله شتاب زده و سراسیمه است. همچون دم پختکی عجولانه که برای مجلس و محفلی سفارش دهند. متأسفانه در جای جای مقاله تضادها، دو گانگی ها و کم لطفی هایی به چشم می خورد که به چند مورد از آن توجه داده می شود. هر چند بعضی مطالب آن نیز خنثی است که دانستن و ندانستنش هیچ معرفتی به کسی نمی دهد و زیانی نمی افزاید و فقط برای پرکردن صفحات نشریه خوب است و  البته به جز زیان کاغذ و گرانی مجله ضرری ندارد.

یکی از مهم ترین نکته ها در این نوشتار، پیوند دادن “مکتب معارفی خراسان” با “انجمن خیریه حجتیه مهدویه” است. تلاشی که در سراسر مقاله به کار برده می شود و نویسنده با هر شبه استدلالی سعی بر اثبات آن دارد و این از یک سو، بی مهری آشکاری است با یکی از بزرگ ترین جریان های فکری معاصر در کشور یعنی مکتب تفکیک و از سویی دیگر کم لطفی بزرگی است نسبت به خوانندگان اهل مطالعه و صاحب نظر که کم هم نیستند.

واقعا مکتب معارفی خراسان کجا و انجمن حجتیه کجا؟! چگونه می توان مکتبی را که بنیاد گزاران و پیروانش همگی از عالمان و دانشممندان برجستۀ نجف و قم بوده اند و یک جریان فکری مستند به تاریخ هزار سالۀ حدیث و کلام و تفسیر و فقه شیعی است و مدعای آنان پیروی بدون کم و کاست از پیامبر و اهل بیت(ع) است و غیر از قرآن و احادیث و روایات –البته صحیح- برای هیچ فلسفه ای حجیت مستقل قائل نیستند با انجمنی –دقت کنید: یک انجمن- مقایسه کرد و ؟؟ آن هم انجمنی که طول عمر آن بیش از ۳۰ سال نبوده و کار عمده اش ضدیت با بهائی گری و اساس این فرقه بوده است کجا؟

آقای قوچانی می نویسند:

«شناخت انجمن حجتیه مهدویه ناممکن است، اگر مکتب خراسان را نشناسیم». فسوسا «کین ره که تو  میروی به ترکستان است». این جمله در ترازوی استدلال بسی بی وزن است. آن چنان که می توان جمله های مشابه فراوانی را به جای آن نوشت که آب از آب تکان نخورد و خللی در این ارتباط سازی بی مورد پدید نیاید.. مثلا می توان گفت «شناخت انجمن حجتیه ناممکن است اگر تشیع را نشناسیم» یا «شناخت آن ناممکن است اگر مکتب اسلام را نشناسیم»!! فقط به این دلیل که مؤسس آن شیعه یا مسلمان است؟!! در کجای اساسنامۀ انجمن حجتیّه مکتب تفکیک گنجانیده شده بوده است یا از آن مکتب و یا مؤسس آن نامی برده اند تا این ارتباط و کشف آن بتواند در شناخت انجمن به کار آید؟! حقیقتا از این گونه پیوندهای اندیشگی می توان حزب یا گروهی را که وظیفه و اساسنامه ای تعریف شده دارد، تحلیل کرد؟! این مثل آن می ماند که برای تحلیل حزب دمکرات در امریکا ما را مجبور بدانید که باید اول مسیحیت و کلیسا و پاپ را کامل بشناسیم تا سپس بتوانیم حزب دمکرات را تحلیل سیاسی کنیم!! چون رهبران یا هواداران آن حزب مسیحی هستند! چگونه می توان  مکتب خراسان با آن پشتوانه عظیم فکری، معرفتی بیش از هزار ساله با یک انجمن سی ساله با محوریت مبارزه با بهائی گری و در بهترین نگاه جمع و جور کردن جوانان مسلمان در یک مجمع دینی پیوند داد. کوشش آقای قوچانی برای نشان دادن این که زیر بنای ایدلوژیکی  انجن حجتیه گزاره های عقیدتی – معرفتی مکتب خراسان است، اگر خنده آور نباشد، تعجب برانگیز است.

آقای قوچانی می نویسد: «همواره یک زاویه دید در تحلیل انجمن نادیده گرفته شده  و آن ریشه های فکری حجتیه است. ریشه هایی که آن را در خاک نهاد های مذهبی ایران- به خصوص حکومت جمهوری اسلامی استوار می سازد ریشه های که از خاک خراسان برخاسته است.»

برادر عزیز آقای قوچانی خیلی می خواهند وانمود نمایند که حضور چند صد نفر از اعضای این انجمن که در لایه های قدرت حکومت جمهوری اسلامی ایران (اگر باشند) باعث سیاست گذاری ها، جهت دهی ها و تصمیم گیری های کلان شده اند و باز هم هستند. در این تحلیل مغالطه آمیز، ایشان ریشه های انجمن را در خاک نهادهای حکومتی ریشه دوانیده و استوار می بیند؛ ریشه هایی که از خاک خراسان! (منظور شان مکتب تفکیک است) برخاسته است. زهی بی انصافی و بی اطلاعی!

پراکنده نویسی های آقای قوچانی آن چنان است که خواننده پس از تأمل، ناباورانه، به سفارشی بودن این مقاله و خوشایند بودن آن برای افراد و جمعیت هایی باور پیدا می کند.

یک جا می نویسد: علمای مکتب خراسان اهل مبارزه سیاسی نبودند و روش کلی اصحاب مکتب تفکیک پرهیز از سیاست بود و دو پارگراف دیگر  اظهار می دارد: حلبی در این دوره (منظور دوره مصدق) نامزد نمایندگی مجلس شورای ملی می شود و این ناکامی و چند اختلاف نظر سیاسی دیگر او را وا می دارد که ترک خراسان کند و به تهران رود تا آنجا که می نویسد حلبی حتّی در النتخابات اوّل خبرگان انقلاب اسلامی شرکت می کند و بازهم ناکام می ماند. حتی تعداد آرای حلبی را هم می آورد.

جالب است که ایشان هیچ یک از القاب متعارفی را که معمولاً همه نویسندگان و تحلیل گران برای اشخاص روحانی می آورند مانند آیت الله، حجت  الاسلام، و … به کار نمی برد. ایشان حتی از کلمه «آقا» هم برای حلبی مضایقه و دریغ می کند. این نوع از برخورد می تواند در نگاه پاره ای –خدای ناکرده- نشانه هایی از عدم صداقت و بیطرفی علمی در این نوشتار قلمداد شود! ولی در هر صورت باید پذیرفت که مقاله شتاب زده بهتر از این  نمی شود!! در حالی که اگر آقای قوچانی می خواست در بارۀ موضوع نوشتار، تحلیلی علمی داشته باشد باید توضیح می داد که چگونه شد کسانی که ذاتاً سیاسی هستند، تا به کار غیرسیاسی روی بیاورند و یا عوامل و  موانعی را که باعث روی آوردن به کار غیرسیاسی در حوزه عمل دینی می شود شرح می داد.

نویسندۀ مقاله بهتر می داند که نه همه تفکیکی ها و حوزه خراسان غیر سیاسی اند و نه همه صدرایی ها سیاسی هستند بلکه عمل سیاسی و مبارزه با حاکمان ستمگر و امر به معروف  و  نهی از منکر در حوزه  اجتماعی وظیفه هر انسان و مسلمان مسئول و با تقوا بوده و  هست و ربطی به تفکیک و فلسفه ندارد. خوب است که نیم نگاهی به تاریخ انقلاب اسلامی بیفکنند تا ببینند، که برخی از صدرایی های حوزه قم تا چه حدی فاقد تفکر انقلابی بوده اند. در میان شاگردان امام خمینی(ره) هم کسانی بوده اند که کباده فیلسوفی می کشیده اند ولی با مشی سیاسی امام موافق نبوده اند.

وی در ادامه می نویسد: «این تضاد دو حوزه قم  و مشهد بعداً در طول تاریخ معاصر ادامه یافت. اصحاب انقلاب اسلامی عمدتاً از استادان حکمت متعالیه بودند.» این که در ابتدای این نقد کوتاه نوشتیم که نویسنده متاسفانه مقاله ای سراسیمه نوشته است بی دلیل نیست. زیرا اولاً اگر مقصود از اصحاب انقلاب اسلامی رهبران مبارزات ملت مسلمان ایران در انقلاب ۵۷ به رهبری امام خمینی(ره) است که باید گفت مانیفست این انقلاب و ریشه های آن، نه در حکمت متعالیه روئیده و نه در جزوه های مکتب تفکیک قد کشیده است. بلکه قرائت انقلابی از اسلام و پر رنگ شدن تشیع سیاسی و نضج گرفتن اندیشه های عدالت خواهانه بر گرفته از نهج البلاغه و عاشورا بود که موتور محرکۀ انقلاب اسلامی و رهبران آن بود.

دوم این که اگر منظور از اصحاب انقلاب اسلامی، توده های عظیم مسلمان باشند که از ظلم و ستم طاغوت به ستوه آمده بودند و برای اهداف آزادیخواهانه و استقلال طلبانه به خیابان ها ریخته  و از جان خود گذشته بودند باشند که هرگز استادان حکمت و فلسفه نبوده اند  بلکه اصلا نمی دانستند فلسفه یعنی چه و حکمت متعالیه چیست. هم چنان که نمی دانستند مکتب تفکیک چه معنی می دهد. سیل عظیم مردمی که فقط مسلمان بودند و به مرجعیت تقلید خود پای بند بودند.

سوم اینکه اگر منظور از اصحاب انقلاب، روحانیون طراز اولی باشد که در راه انقلاب با امام خمینی همگامی و همراهی نمودند، باید بدانند –اگر چه سن و سال هم در این دانستن ها بی نقش نمی تواند بود- که آن روزها نه از تفکیک خبری بود  و  نه از فلسفه، بلکه وظیفه ای دینی بود که احساس می شد و تکلیف می کرد تا همراه و همگام امام می شدند.

به هر رو، این مقاله به دلیل همان شتابزدگی که گفته شد نتایج شگفت آوری را هم به دنیای سیاست و تاریخ و اندیشه تقدیم کرده است. از همه جالب تر اینکه در این  مقاله می خوانیم: «احتمال تفکیکی بودن آخوند خراسانی بسیار است.» (مهرنامه،ش۲۵، ص۷۶) عجبا از این تحلیل در بارۀ آخوند. آخوند خراسانی که از سران نهضت مشروطه بوده و شاگرد میرزای نایینی نویسندۀ کتاب “تنبیه الامه و تنزیه المله” است را تفکیکی می خواند! بخش های دیگری نیز در این مقاله خالی از تضاد و تناقص نیست. دلیل این ناسازگاری ها را می شود فهمید، نشانه هایی که به خوبی نشان از عجولانه بودن آن دارد.

از همۀ کاستی ها در این نوشته مهم تر ستمی است که بر رهبران و هواداران انقلاب اسلامی رفته است، و آنان را (آرمان شهرگرا) یا اتوپیائیست مینامد. آیا فیلسوف لیبرالیستی مانند جان رالز و یا نظریه پردازی چون آمارتیاسن هم چون از عدالت در ارتباط با لیبرالیسم و توسعه می گویند، آرمان گرا و اتوپیائیست هستند؟ خرده گیری نویسنده بر این آرمان گرایی از روشنفکری دینی و شخصیتی چون شریعتی آغاز شده و در پایان دامانگیر استاد محمد رضا حکیمی می شود.  

کاش آقای قوچانی گزینشی مطالعه نمی کردند  وحداقل کتاب “خورشید مغرب” را می خواندند که چگونه حکیمی بیش از سی و اندی سال پیش بلافاصله پس از پیروزی انقلاب وقتی می بیند که سرمایه داران با وساطت حاکمان در حال مصادره انقلاب هستند در ص ۳۹۴ می نویسد: «ای وای بر این جریان ضدخدایی! ای وای، وای ، وای.»

تا توجه پیدا کند که بر خلاف قضاوت ناقص وی، حکیمی سی سال پیش با حکیمی امروز و نویسنده کتاب «حکومت اسلامی» هیچ فرقی نکرده  است و بفهمد که مبارزه با ظلم و بی عدالتی، تفکیک و ضد تفکیک یا فلسفه و ضد فلسفه نمی شناسد. انسان طراز مکتب هر اندیشه و نظری که داشته باشد در عمل باید با حکومت های غیر انسانی و ظالمانه و نظام های خرد کننده کرامت انسانی، فکراٌ و عملاٌ و لساناٌ و قلماٌ مبارزه کند و حکیمی یکی از اینهاست.

جالب اینجاست که در متن مقاله تصویر کتاب تفسیر آفتاب و حکومت اسلامی را آورده است و از کتاب نخست مطالبی ذکر کرده ولی حتی یک پاراگراف از «حکومت اسلامی» حکیمی نقل نکرده است. چرا؟!

ستم دیگری که آقای قوچانی بر اساتید مکتب تفکیک روا داشته اند، مطرح کردن کسانی چون مهدی نصیری با عنوان جعلی «نو تفکیکی» ها است که این داستان دیگری است و باید در نوشته های دیگری به آن پرداخت و سوابق آقای نصیری را در گذشته کیهان و عملکرد ایشان در سمات را بر آن افزود.

غفلت از تحلیل درست و علمی و نگارش آسیمه سرانه، مقاله نویس را به این فکر انداخته که خراسان در کنار افغانستان است و چون طالبان افغانستان -مانند وهابی های عربستان- به ناب گرایی و خالص سازی معارف اسلامی باور دارند و افغانستان هم مرز خراسان و جزئی از خراسان بزرگ است، به ناچار باید بپذیریم که تفکیکی ها تحت تأثیر همین جغرافیا و همین حال و هوا هستند و در اندیشه های طالبانی و وهابی موجود در خراسان (دقیقا در افغانستان) قرار دارند.

عین عبارت ایشان این است: «پیورتیانیسم در جهان اسلام و در مذهب اهل سنت هم بی همتا نیست. وهابیون عربستان و طالبان افغانستان از زمره پیورتن هایی هستند که به ناب گرایی و خالص سازی معارف اسلامی باور دارند و افغانستان هم مرز خراسان و جزیی از خراسان بزرگ است! (علامت تعجب از نویسنده مقاله است) جل الخالق از این تحلیل شگرف علمی که نویسنده اش بی هیچ تأملی، گروه سیاسی طالبان نوپدید و جدید التأسی و تازه ساخته و ضد تفکر و تروریست و وحشت آفرین و اقتدار گرا را که در نظام فکری خود هیچ جایی برای دیگر مذاهب و ادیان تصور نمی کنند، هم مرز و همسایۀ فکری مکتب تفکیک بداند. مکتب تفکیکی که به اعتراف آقای قوچانی در چندین جای از این مقاله،  اصلا غیر سیاسی است و اهل اقدام و مبارزه نیست و به لحاظ فکر –به اعتراف خود ایشان- توانسته است روشنفکری دینی را در ایران خط دهی کند و با تکیه بر علوم تجربی و ضدیت با فلسفه، طیفی از نخبگان قرن معاصر را در این کشور به سمت نگاه و دیدگاه خویش سوق بدهد. آیا برای چنین تحلیل بی سامانی حداقل نباید یک درصدی تشابه میان این دو جریان اثبات می شد؟ در صورتی که کسی نمی تواند انکار کند که میان این دو نحله، تضاد هایی مهم هم در عمل و هم در عقیده و نظر و راه و روش و مذهب وجود دارد. این است که باید گفت در کار تتبع و تحقیق و تحلیل، عجول بودن آفتی است بزرگ و عجله کار شیطان!

Print Friendly

یک نظر بگذارید